زمانی که نسخه ی دستنویس "حاجی بابای اصفهانی" به شهر کرمان رسید اهل فن مسرور از اینکه اولین رمان به  زبان فارسی نوشته شده است و از این بابت  به خود می بالیدند. خوشحالی ایشان دیری نپایید و همین که متن انگلیسی کتاب از هند رسید همه جا خوردند و نظرشان نسبت به این کتاب عوض شد و خوششان نیامد که یک فرنگی از صدر تا ذیل همه را دست انداخته باشد. ظاهرن نسخه ی مبنایی که به کرمان رسیده بود نه اسم نویسنده داشت و نه اسم مترجم، اما به اعتبار اینکه به خط شیخ احمد روحی بود، کار او شمرده می شد.

قسمتی از سرگذشت حاجی بابای اصفهانی  ترجمه ی میرزا حبیب اصفهانی

در بیان اسرا و غنایم که به دست ترکمانان افتاد

در وصول به میعاد، از اسبان فرود آمدیم و برای استراحت خود و رفع خستگی اسبان و تلافی بی خابی شب، قدری در آنجا درنگ کردیم. یکی از همراهان در میان تاخت و تاز به گوسفندی برخورده بود و از ربودنش درنگذشته بود، به محض ورود، سرش را بریدند و گوشتش را بر سیخ های چوبین، با خار و خاشاک و سرگین، کباب کردند. با اشتهای تمام، نیم پز، آن را جاویدیم و به سر غنایم دویدیم.

مقصود بالذات دانستنِِ قیمت اسیران بود.   یکی از آنان مردی بود پنجاه ساله، باریک قد، تیزنگاه، سرخ رخسار، انبوه ریش، زیرجامه ی قصب در پا و کلیچه ی کشمیری در بر، شبیه به اهل درخانه. دیگری میانه سال، ک.تاه بالا، خنده درو، عمامه به سر، قبای بغلی هزار دگمه در بر، با عبای سیاه. سه دیگر تنومند و توانا، زمخت رو و بدهیئت که به جهت شدت مقاومت او را زا دیگران استوار تر بسته بودند.

به تحقیق چگ.نگی حالات و پیشه و حرفت ایشان پرداختند. مرد باریک قد، چون از همه متشخص تر می نمود و مَظنّه ی سَربهای مُعتنابهی، نخست او را پیش کشیدند و چون ترکی نمی دانست، من به ترجمانی نامزد گردیدم.

ارسلان سلطان(سردسته ی راهزنان ترکمان): تو که ای و چه کاره ای؟

اسیر: بنده ی کمینه بی چاره ی هیچ کاره

ارسلان سلطان: آخر هنر و پیشه ات چیست؟

اسیر: غلام شما شاعرم. می خاهید چه باشم؟

یکی ار ترکمانان ناتراشیده: شاعر یعنی چه؟ شاعر به چه کار می خورد؟

ارسلان سلطان: شاعر یعنی هیچ. آدمی هرزه چانه، یاوه سرا، نره گدا، خانه به دوش، دروغ فروش، چاپلوسی که همه را می فریبد و همه کس مرگش را از خدا می خاهند.نمی دانم این بلا را از سر ما که خاهد وا کرد؟

ارسلان سلطان به اسیر: خب، اگر شاعری و بی چاره، این زیر جامه ی قَصَب و کُلیچه ی ترمه را از کجا آورده ای؟

اسیر: اینها بقیه ی یک دست خلعتی ست که حاکم شیراز به صله ی قصیده ای که ساختم داد.

پس او را از بقیه ی خلعت شاه زاده برهنه نمودند و کلیچه ی پوستی منحوس بر او پوشانیده، سر دادند.

آن گاه، مرد کوتاه قد را پیش کشیدند.

ارسلان سلطان: مردکه تو کیستی و کارت چیست؟

اسیر: بنده ی کمترین ملا می باشم.

ارسلان سلطان: برو گم شو، پدرسوخته ملا مباش، هر چه می خاهی باش پدرت را می سوزانم، سرت را می برم. خب ملا هم باشی باش ملایان همه توانگرند، مال مردم را همه آنان می خوردند.

پس معلوم شد که آغا ملای کالادان اصفهان بوده است، کدخدای کالادان برای تخفیف به دهِ ماربینِ اصفهان او را شفاعت به نزد بیگلَر بیگیِ اصفهان فرستاده بوده است.

ارسلان سلطان: خب ملا، مداخل تو در کالادان چند است؟

ملا: بنده مداخل ندارم، مخارج خیلی دارم.

ارسلان سلطان: کسی که مداخل ندارد و خیلی مخارج دارد درخانه کارش چیست؟

ملا: هیچ. سال گذشته حاصل ماربین را سِن خورد، عامل آنجا مرا فرستاد تا زا دهان همه دادخاهی کنم.

ارسلان سلطان: آری تو بمیری. حاصل ماربین را سِن نخورده بوده است، تو و عامل خورده بوده اید. حالا که این قدر دادخاه خوبی بوده ای، برو در دشتِ قبچاق از دهان همه این قدر دادخاهی کن تا جانت درآید.

یکی از ترکمانان پرسید که "خب ببین این ملا به چه می ارزد؟

ارسلان سلطان گفت که " اگر به چیزی می ارزید ملا نمی بود. ملا یعنی مفسد و بی دین. اگر مهم ساز ِ مردم  باشد شاید از پی اش بالا آیند و گرنه می گویند برود به جهنم. به نظرم می آید که ما شکار گراز کرده ایم. دریغ از زحمت ما. خب نگاهش بداریم ببینیم چه در می آید.

پس اسیر سیم را پیش آوردند.

ارسلان سلطان: خب یارو، شما که اید و چه اید؟

اسیر: مخلص فراشم

ترکمانان همه: دروغ می گوید مخلص فراش نیست چرا که در رخت خاب می خابید.

اسیر: رخت خاب از آغایم بود.

ترکمانان: به مرگ خودت، نمی شود. باید اقرار بکنی که تاجری و گرنه می کشیم.

پس آن قدر مشت و سیلی به سر و صورتش زدند که بی چاره گفت" حالا که می خاهید تاجر باشم، تاجرم.

من از وجنات حالش دانستم که به راستی قراش است. خاستم وساطتی کنم همه برآشفتند که " خفه شو و طرفداری مکن، و گرنه تو را هم از سر نو اسیر می کنیم.

من هم خفه شدم تا از سر نو اسیر نشوم.

چون دزدی ِ انسانی خود را بی شگون و کم برکت دیدند، درباره ی اسیران در میان ایشان اختلاف عظیمی پیدا شد. جمعی گفتند که " ملا را به مفتی نباید از دست داد، اما فراش و شاعر را باید کشت" جمعی دیگر گفتند " ملا را باید برای سَربَها نگاه داشت و قراش را باید بنده ساخت. اما شاعر فضله است، باید ازاله اش کرد"

باری به قتل شاعر همه متفق بودند و کم مانده بود که شاعر بی چاره از میان برود، رگ مهربانی و مردمی من بجنبید، چه از سیمای او دانستم که مردی صاحب کمال است. گفتم " ای یاران، دیوانگی مکنید از قتل این مرد بگذرید. توانگری و درویشی ِ شعرا لفظی است و در معنی شاعر کشتن مرغ زرین تخم کشتن است. مگر حکایت آن پادشاه را نشنیده اید که به هر بیت شعر یک مثقال طلا می داد؟ چه می دانید؟ بل که این شاعر هم از آنان باشد که هر بیت شعرش به مثقالی طلا ارزد."

  

 

 





نویسنده : مهدی شریفی ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۳




ظلم مصدر است. اسم فاعل آن ظالم و اسم مفعول آن مظلوم است.رفع ظلم که مصدر است، بسته بر این است که یا ظالم ترک ظلم کند و یا مظلوم متحمل ظلم نشود. به تصدیق عقلی در دفع ظلم به غیر از دو طریق دیگر نیست.

... تا اوایل قرن حال، بالفرض در مدت ده هزار سال جمیع انبیا و حکما و شعرا طالب رفع ظلم شده چنان اعتقاد می کردند که به جهت رفع آن به ظالم وعظ و نصیحت گفتن لازم است. لهذا نتیجه  ی اعتقاد خودشان را در این مدت مدید هر یک به طوری از قوه به فعل آورده اند. مثلن انبیا در ترک ظلم بهشت وعده داده اند و حکما ظلم را باعث زوال دولت دانسته عدل را موجب موجب دوامش گفته اند و در این باب انبیا کتب و صحف، حکما تصانیف عدیده منتشر کرده اند و شعرا جمعین در آسیا و یوروپا، از آن جمله سعدی به خصوصه در مولفات خودشان ظالم را مذمت کرده عدل را ستوده اند، به خاطر این که ظالم تارک ظلم شود و اختیار عدالت کند. لکن عاقبت با تجارب کثیره مبرهن گردیده است که جمیع زحمات این صنف اشرف بشری در اعدام ظلم در مرور دهور بی فایده و بی ثمر بوده است و ظلم از جهان اصلن مرفوع نمی گردد و وعظ و نصیحت برای ترک آن در طبیعت ظالم هرگز موثر نمی افتد. پس قریب به اوایل قرن حال، حکما و فیلسوفان و شعرا و فصحا و بلغا و خطبای سبحان منش در فرنگستان مثل ولتر و روسو و مونتسکیو و میرابو و غیرهم فهمیدند که به جهت رفع ظلم از جهان اصلن به ظالم نباید پرداخت بلکه به مظلوم باید گفت که: ای خر! تو که در قوت و عدد و مکنت از ظالم به مراتب بیشتری تو چرا متحمل ظلم می شوی؟ از خاب غفلت بیدار شو گور پدر ظالم را بسوز. بعد از این اعتقاد ثانوی، فیلسوفان فرنگستان تصورات جدیده ی خودشان را به مردم فهمانیدند. وقتی که مظلومان از این گونه افکار عقلا واقف گشتند به یک بار همت کرده اظهار حمیت نمودند و ظالم را از میان برداشته برای آسایش و حسن احوال و اوضاع خودشان قوانین وضع کردند که هر کس از افراد ناس مباشر اجرای همان قوانین بشود، اصلن به زیردستان یارای ظلم کردن نخاهد داشت...

میرزا ملکم خان این گفتار را در سال ١٢٨٠ هجری قمری در استانبول تقریر کرده و میرزافتحعلی آخوندزاده آن را نوشته است. آخوند زاده در سرآغاز آن گفتار نوشته است: بیان مطلب عالی است که در سال ١٨۶٣ میلادی از تقریر خود جناب روح( آخوندزاده، ملکم را روح القدس خطاب می کرد) در استانبول شنیدم مرقوم نموده ام.   

 





نویسنده : مهدی شریفی ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٧
کلمات کلیدی :میرزا ملکم خان و کلمات کلیدی :ظلم




برای طبقه بندی زنان فاحشه، حداقل نه گروه و نه فقط یکی وجود دارد. (در این نوشته ها عموما روسپیان را زنان در نظر می گیرند که بزرگترین گروه روسپیان را نیز شامل می شوند. البته مردان و دوجنسیتی ها هم می توانند روسپی باشند اماتمرکز ما در اینجا بر روی زنان است. بعضی از این نه گروه تعریف شده را درباره ی مردان و دوجنسیتی ها نیز می توان به کار برد.)

"اولین آنها زنانی هستند که ناخواسته گرفتار فقر شده اند و به یک روسپی بدل می شوند اما تا زمان پیدا کردن شغلی جایگزین و به دلیل تونایی روحی بیشتر، قادر به تحمل سختی های آن هستند. دسته ی دوم، زنانی اند که در خانواده هایی فقیر به دنیا می آیند که تاریخچه ای طولانی از فقر و بی سوادی دارند. دسته ی سوم، زنانی هستند که علیرغم میلشان و بی هیچ نشانه ای از ضعف شخصیتی وادار به تن فروشی می شوند. دسته ی چهارم زنانی اند که به دلیل ضعف اخلاقی، داوطلبانه وارد این حرفه می شوند و با غارتگران اجتماعی خشن و استثمارگری همدست می شوند که تنها به این دلیل به آنها علاقمندند که تمایلی به تبعیت از اخلاق یا قانون ندارند. این گروه از زنان برای مقابله با پلیس و آژانس های اجتماعی مخالف تجاوز، همکاری نزدیکی با غارتگران دارند. چنین زنانی، هوش و مهارت خود را دست کم می گیرند که منجر به دلالی و معامله ی آنان به عنوان یک روسپی می شود. همانطور که در دو فصل بعدی توضیح داده خواهد شد، بین تجاوز و رفتار در سیستم ارزشمند اجتماعی ارتباطی وجود دارد. بنابراین می توان این چنین عنوان کرد که دور شدن زیاد از از ارزش های اجتماع بالقوه هزینه آفرین خواهد بود (با زیر پا گذاشتن ارزش های جامعه و انجام رفتار غیراخلاقی، فرد فکر می کند که دارد از چیزی فاصله می گیرد که در حقیقت چنین نیست بلکه تنها از قدر و ارزش او کاسته می شود.) این درست همان جاییست که کتلین باری ادعا می کند که "بیشتر زنان اگر می توانستند را ترک می گفتند که ارتباط زیادی با مقوله ی فحشا دارد. پنجم، زنی ممکن است دچار "بی مهری" شده و روحیه ی خودش را به خاطر رقابت های شدید کودکی از دست داده باشد چرا که قادر به جلب توجه کافی از والدین، معلمان یا کارفرمایان نبوده است. (انزوا را نیز می توان نتیجه ی تجاوز به افراد در جامعه ای دانست که مهربانی آنان نشانه ای از ضعفشان در نظر گرفته می شود. شاید انزوا به این دلیل به وجود می آید که هر گاه فرد سعی می کند روابط نزدیک اجتماعی خلق کند، فارغ از جنسیت، نمی تواند خودش را از استثمار شدن مصون بدارد.) بسیاری از فاحشگانی که توانسته باشند استعدادهای عقلانی خود را سالم حفظ کنند، قادرند در برابر تهدیدات دلالانشان مقاومت کرده و به میزان قابل توجهی از تجاوز دوری کنند. ششم، هوش کم و مشکلات فیزیکی و روحی می تواند منجر به این شود که زنی از طریق روسپیگری، راهی موفقیت آمیز برای بدل شدن به بخشی از جامعه ی تولیدی بیابد. بعضی از این زنان ممکن است آنقدر غیر قابل پیش بینی یا اصلاح نشدنی باشند که برای دلالان نیز "زنان سر به راه" به حساب نمی آیند. دلال برای اینکه بتواند به منظور بهره کشی به اندازه ی کافی به آنان نزدیک شود و از طریق وانمود به صمیمیت منظور خود را پیش ببرد، راه دشواری پیش روی خواهد داشت. البته شاید دلالان باهوش تر به آسانی بتوانند از پس آنها بر بیایند. این گروه از زنان ممکن است علیرغم داشتن تجاوزی ملایم از سوی آنها که براساس تجاربی که داشته اند قابل قبول است، احساس کنند که تحت حمایت دلالشان قرار دارند. هفتم، بعضی زنان ممکن است افتادن در مسیر روسپیگری را امری طبیعی بدانند انگار که "ماهی در آب انداخته شود." (تری گودسن Terri Goodsen براساس مقوله ی فحشا و اینکه چرا بعضی زنان روسپی می شوند این اصطلاح را خلق کرده است.) این طبقه شامل زنانی می شود که مادر یا خویشان آنها نسل هاست که فاحشه اند. چنین زنانی اغلب می دانند چه دارند می کنند و برای رفع بیشتر خطرات، دارای اعتماد به نفس بالایی هستند. آنان با علم به اینکه چگونه می توانند از این راه، پول و اعتبار به دست بیاورند بر سختی ها، معضل ها و تجاوز فائق می شوند. در دسته ی هشتم که کوچک ترین دسته نیز است، زنان جذابی قرار می گیرند که بسیار هم باهوش هستند. آنها روسپیگری را به عنوان روشی غیرمعمول برای کسب درآمد بالا می شناسند و به دلیل آنکه با مردانی فرهیخته، پرنفوذ و ثروتمند ارتباط دارند که در قبال سرویس دهی جنسی شان، مبلغی اضافه نیز می پردازند، خودشان را از خطرات موجود مصون می دارند. و بالاخره نهم، بعضی افراد روحیه ای مسئولیت گریز دارند که در پی چالش و خطر هستند. این گروه شامل هنرمندان، شاعران، نویسندگان و فعالان سیاسی می شود که روحیه ای ماجراجو دارند و محدودیت های جامعه ی خویش را می آزمایند. این افراد، انسان هایی فرهیخته (زنان گروه هشتم را باهوش و گروه نهم را فرهیخته می خوانند. زیرکی دلالت بر استراتژی های بهینه ی کاری دارد که خود محورانه هستند، درحالیکه فرهیختگی گونه ای از اندیشه است که تا حدودی بدبینانه و بشردوستانه است. کار گروه اول برای پول است و در صورت انتخاب هر شغل دیگری هم، مهم ترین دلیلشان را تشکیل می دهد. اما کار زنان فرهیخته در مرتبه ی بالاتری از نظر روابط اجتماعی قرار می گیرد که علاوه بر پول، شامل کمک به روسپیان و یکدیگر برای فائق آمدن بر مشکلات اجتماعی و سیاسی است) و با فرهنگ بالای روسپیگری هستند که موجب تسری حرفه تا سطوح بالاتر روانی و عقلانی نسبت به گروه های دیگر می شوند. به جهت پشتیبان های باب روزی که این گروه در جامعه دارند، اغلب در زاویه ای جدای از تعدی، تجاوز و افسردگی به چشم می آیند. این دسته می توانند برای روسپیان تغییراتی به بار بیاورند و نیروی عمده ی وجدان ساز آنها هستند که به تدریج صداقت را در قلب و ذهن مردم عادی بیدار می سازند.

ترجمه ی بخشی از کتاب feminist issues in prostitution نوشته ی سارا برومبرگ

نام مترجم محفوظ می باشد.





نویسنده : مهدی شریفی ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٧
کلمات کلیدی :فمینیسم و کلمات کلیدی :فحشا و کلمات کلیدی :روسپی و کلمات کلیدی :سارا برومبرگ




١

یکی تاریخ می نوشت واقعه ای در نظرش اتفاق افتاد، دوستان در ملاقات، مختلف روایت کردند، کتاب خودش را در آتش انداخت گفت همه ی روایات از این قبیل است. از طرف دیگر گفته اند دروغی نیست که از راستی بنیان نگرفته باشد.

ملا گوید:

کی دروغی قیمت آرد نی ز راست

اندر عالم هر دروغ از راست خاست

اگر من کمتر به حواشی رفته ام برای احتراز از روایات نابکار است!

شاید معاصرین طرز مرا ایجاز مخل بدانند، اگر به حواشی می رفتم آیندگان اطناب ممل می خاندند.

در مجله ی یادگار خاندم که کتاب نداریم، کتاب بسیار داریم کتاب خان نداریم از ادب بسیار می گویند و مشتری بی ادبی اند.

٢

در قم بین تلگرافچی انگلیسی و آخوندی مخمصه برپا شد کار به آن جا رسید که از طرف دولت امر به عذر خاهی آخوند از تلگرافچی می کنند حاجی ملاعلی کنی توسل به پدرم می جوید شامپین صاحب رییس کل را به نطقی مجاب می کنند که مکرر در منزل ما شامپاینی خورده بود.


آخوند عباراتی می گوید که به تلگرافچی برمی خورد و او را متقاعد می سازند که ترجمه ی انگلیسی غلط بوده است و تلگرافچی عذر بخاهد حاجی ملاعلی به شکرانه به منزل پدرم می آید و در منزل عمو عکس می اندازند در مبادله ی مکاتبات پدرم سهون رقعه را که در آن امری به دو بغلی شراب شیرازی صلح شده بود برای حاجی می فرستد حاجی عودت می دهد که چنین صلحی بین ما نبود. شراب شیرازی به خصوص در طبابت مورد دارد و فیه منافع للناس خویش را همیشه در منزل داشتیم صرف نظر از میهمان های خارجه به کار دوستان می خورد.

یکی مینایی در دست کسی دیدی گفت مگر فاسقی جواب داد تو خود مگر زانی یی که آلت زنا همراه داری به خاطرم آمد که مستی را نزد شیخ هادی سنگلجی آوردند که خمر خورده است گفت هر کس می شناسد دهانش را بو کند کسی حاضر نشد و آن مست جان به درد برد باز در روایت است که یکی را بنا شد به معصیتی سنگباران کنند عیسا فرمود آن که هیچ معصیت بر ذمه ندارد سنگ اول را بیفکند همه ابا کردند.

الکلام یجر الکلام یکی در خاب شیطان را دید ریشش را گرفت که دشمن بشری و مایه ی هر شر. بیدار شد ریش خودش در دستش بود.

برگرفته از خاطرات و خطرات نوشته ی حاج مهدی قلی هدایت (مخبرالسلطنه)

 

 





نویسنده : مهدی شریفی ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٥
کلمات کلیدی :حاج مهدی قلی هدایت و کلمات کلیدی :خاطرات و خطرات و کلمات کلیدی :تاریخ و کلمات کلیدی :مخبرالسلطنه